ماجرای یک شب (13/12/90)
جوجه نازم سلام ، دیروز خاله زهرا با هستی و حسام اومدن خونه ما، نمی دونم چرا نمی ذاشتی حسام به اسباب بازی هات دست بزنه، از اونطرف هستی هم با تو بازی نمی کرد. خاله زهرا مثلا می خواست خرید کنه ولی هرچی من می گفتم یکی از بچه ها رو بذار پیش من، یکیشونو ببر خرید، گوش نمی داد، دلش می خواست بره توی یه مرکز خرید و از یه مغازه با اون سلیقه خوب ولی دیرپسندش یک دفعه برای هر دوتا جوجه اش خرید کنه؟! ای خواهر کوتاه بیا. خلاصه با هستی رفت ولی چیزی نپسندید و برگشت. عمو حسین نتونست بیاد دنبالشون، بابایی که می خواست اونارو برسونه گفت من و تو هم بریم خونه عزیز اینا تا صبح شنبه راحت بخوابی و بابایی مجبورت نکنه زود بیدار شی. ما هم حاضر ...


