چند مطلب تلگرافی و مختصر
پسر خوب مامان ، از الان حوصله اش سر رفته ، حق هم داره، تنهایی تو خونه چی کار کنه ، مامانی هم که روزها بی حاله و شبا بی خواب.
برای نی نی چند تا عروسک و جغجغه خریدیم، از من پرسیدی مامان اینا برای چیه ؟ گفتم مامانی برای اینه که هر وقت خواهرت گریه کرد اینارو براش تکون بدی تا اون دیگه گریه نکنه و خوشش بیاد.
تو هم یه کمی فکر کردی گفتی آهان پس اینا کنترون بچه ان.
دایی برات سی دی بن تن گذاشت تا تماشا کنی ، بهت گفت بن تن نگاه می کنی ، تو هم گفتی من تا حالا صدبار با بن تن چای شیرین خوردم.
نمی دونم شاید احساس بزرگ شدن بهت دست داده ،ولی نمی ذاری من ببوسمت بغلت کنم بچلونمت.
منم وقتی خوابی می یام سراغت، دستم می کشم لای موهات ، بوت می کنم ، هزارتا ماچت می کنم.
البته یه بار هم توی خواب یه دونه محکم خوابوندی درگوشم.
عاشق بودن هم وصف حال من نیست.
پسرم دیگه طاقت ندارم، خواهرت پس کی می یاد.
راستی من بازم عید غدیر عیدی گرفتم؛ خدا رو شکر دلم یه کمی آروم شد.
اما ما آدما خیلی زود فراموش می کنیم بعد انگشت حسرت به دهن می گیریم و می گیم چقدر زود دیر شد...
لحظه های زندگی خیلی زود می گذرن بدون امید بازگشت.
خوشی ها خاطره می شن و ناراحتی ها تموم .
مهم برخورد ما با اوناست.


چند مطلب تلگرافی و مختصر
