محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه سن داره

آقا محمدرضا و فاطمه خانم نفس مامان و بابا

عید غدیر

  عیدت مبارک پسر قندعسلم   قربون دست زدن و علی علی مولا گفتنت امروز دوشنبه بود ولی چون فردا عیده زیارت عاشورا صبح برگزار شد و من قند عسلمم رفتیم . تو مهد کلی تولد بازیه انشاءالله خوش بگذره . دوستت دارم عیدی من. منو ببخش به خاطر بعضی وقتا که دلم از بعضی چیزا می گیره یا فکرم مشغوله... تو با من باش بخند که وجودم شاد شه نگام کن که غصه هام دور شه دعام کن که آرزوهام برآورده شه.   ...
23 آبان 1390

یه روز خیلی خیلی برفی

امروز سه شنبه بود یه روز خیلی خیلی برفی به خاطر برف نتونستیم بریم زیارت عاشورا از همینجا سلام می دیم. تو راه مهد همش می ترسیم سر بخوری برای همین بغلت کردم ولی تو گفتی می خوام راه برم می خوام راه برم بعدشم میخوام برف بازی کنم . برف بازی کردی، سر خوردی، خیس شدیم . اولش همش می گفتم نکن، سرده ، بدو ، ولی بعد احساس کردم چرا مثل تو از این صبح برفی لذت نبرم پس با تو شعر خوندم سر خوردم برف بازی کردم و ترسمو از زمین خوردن فقط به خاطر مادر بودن فراموش کردم ازت ممنونم به قول خودت ملونم عزیزم, جای بابایی خالی. چقدر بامزه منو سرحال می یاری تو شگفت انگیزترین موجود دنیای منی، تو لبخند روی لبهامی، عاشقتم بی منت.خدایا شکرت ولی چرا جوجو تو...
21 آبان 1390

محمدرضا و پارسا در شهربازی

به پیشنهاد خاله رزی بعد از اداره رفتیم شهربازی ، با پارسا و خاله رزی به من و محمدرضا خیلی خوش گذشت تازه من کلی خریدم کردم. یه برادر یا یه خواهر برای محمدرضا فکرمو مشغول کرده آخه شور و هیجان محمدرضا با همراهی پارسا دیدنی بود اونقدر دوتاشون با هم قشنگ بازی می کردن و هوای همدیگه رو داشتن که نگو ولی خوب اینم یه فکری بود که اومد و رفت به بابایی نمی گم چون اون وقت اون می گه حالا به حرف من رسیدی ، محمدرضا خواهر و برادر می خوادا ....   ...
17 آبان 1390

مامان محمدرضا

قشنگم، شیرینم ، هرجا می رم برای معرفیم می گم من مامان محمدرضا هستم تازه اگه کسی کارم داشته باشه می گه مامان محمدرضا .(تو خیاطی ، تو آرایشگاه ، اداره و ... )انگار همه می دونن که تو نفس منی. با تو و برای تو زنده هستم . این موضوع درباره بابایی هم صدق می کنه حتی هزار پله بالاتر تو نفس من و بابایی، عشقم ، الهی همیشه سالم باشی ، الهی دورت بگردم ، کاش الان پیشم بودی تا هزارتا بوست می کردم. نمی دونم چرا یک دفعه دلم برای چهاردست و پا رفتنات تنگ شد. چند روز پیش که برده بودمت شهربازی، توی تونل باید چهاردست و پا می رفتی ، چقدر نی نی شده بودی. چقدر خوردنی شده بودی، نی نی من دوستت دارم .   ...
14 آبان 1390