محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه سن داره

آقا محمدرضا و فاطمه خانم نفس مامان و بابا

آخر مهر بوی پاییز راستکی رو داشت.

  دیشب بابایی رادیوتورارو هواگیری کرد و روشن کرد برای همین خیلی راحت خوابیده بودی مثل یه عروسک ناز  البته بگذریم نصفه شب بیدار شدی دلس (دلستر) خوردی و دوباره خوابیدی.  امروز شنبه روز آخر مهره ، صبح خیلی سردت بود خودت کلاهتو برداشتی سرت کردی و خودتو جمع کردی ولی تفگت یادت نرفت که برداری قربونت برم چرا اسباب بازی رو برمی داری که اندازه خودته آخه بیرون مهد ازت عکس گرفتم: اینم عکست تو راهرو مهد البته با تفنگ بعد به من گفتی مامان برو ولی زود زود بیا دنبالم. چشم پسرکم ، خوش بگذره مراقب خودت باش به خدا می سپارمت. راستی بلایی که سر لوکوموتیوت اومد سر کلاشینکفتم می یادا نگو نگفتی... هزارتا بوس   ...
30 مهر 1390

روز اسباب بازی یادت بود

سلام پسر گلم، دیشب یکی از عروسکهای بزرگتو خواستی بدم دستت و گفتی خرسی بمون مراقب اتاقم باشه فردا اینو می برم من جدی نگرفتم گفتم تا صبح یادت می ره بعد از اینکه خوابیدی گذاشتمش سر جاش  ولی صبح همین که چشماتو باز کردی دنبال اون عروسکت می گشتی نمی دونستم چی کار کنم دلمم نمی خواست با گریه روزتو شروع کنی از طرفی قربونت برم اون عروسک به اون بزرگی رو چطوری با خودمون می آوردیم اداره  به همین خاطر رفتم لوکوموتیوتو آوردم (که بابایی قایمش کرده بود می گفت زوده برات خرابش می کنی) منم می دونستم خرابش می کنی ولی حداقل کوچیک بود . خلاصه حسابی از دیدن اون خوشحال شدی و راه افتادیم . وقتی که رسیدیم مهد رفتی سراغ سرسره برای همین به من دادی ...
27 مهر 1390

تا ابد در قلب ما جاودانی

دلتنگت شدم دست بردم قلمی بردارم تا ز دوری تو،دل پاک ورق بشکافم اما قلم ننوشت ... و من فهمیدم که قلم هم می داند نباید با غصه نوشت با دل بشکسته نوشت باید از عشق نوشت از لحظه دیدار نوشت پس نوشتم تا بدانی تو حاصل عشق مایی با تو باشیم یا نباشیم تا ابد در قلب ما جاودانی  
25 مهر 1390