محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 28 روز سن داره

آقا محمدرضا و فاطمه خانم نفس مامان و بابا

بدون عنوان

با سلام به همه دوستای خوبم که جویای حال محمدرضا بودن. امیدوارم جوجه هاتون رو روز آخر پاییز شمرده باشین، یلدا خوش گذشته باشه، ما هم خوبیم و یه هدیه براتون دارم امیدوارم خوشتون بیاد گفتم: خسته‌ام گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله      .:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::. گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه      .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::. گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید      .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::. گفتم: ولی ...
3 دی 1390

بدون عنوان

پسر خوشگل و نازم، دو هفته شد که تو رو مهد نمی یارم شاید به تو بیشتر خوش بگذره ولی من ... دلم می خواد بیارمت مهد نکه از مهد خوشم بیاید نه چون بیشتر پیشت هستم، نفسم دلم تنگ می شه بعد از ظهر هم که می آم پیشت اونقدر خسته هستم که .... دلم یه مسافرت می خواد دلم تعطیلی می خواد دلم با تو بودن رو می خواد
26 آذر 1390

تکنیک جدید نخوابیدن

"مامانی لامپ اتاقمو خاموش نکن من برات قصه می گم.                                          یه لوز روباه مکار با پیشی نره به مینوکیو گفتن بیا سکتو بکار ازش درخت پول در می یاد بعد جوجه مینوکیو اومد گفت مینوکیو باباژپتو رو ماهی بزرگ قورت داد مامان منم جوجه دارم ها...." قسمتی از لالایی های پسر برای خواب کردن مادر و فرار از خوابیدن قربون قصه گفتنات ، عاشقتم به خدا   ...
20 آذر 1390

بدون عنوان

شیرین عسلم امروز مریض بودی و مهد نیومدی نمی دونی چقدر به من سخت گذشت عادت کردم با تو باشم ای معنای بودنم دل تنگ توام . خونه زنگ زدم که لااقل صداتو بشنوم خواب بودی. عزیز مادر، گل پسرم زود خوب شو ،زود زود ،می دونی که طاقت ندارم. راستی بگم برات از بابایی؛ دیروز بردیمت دکتر یه عالمه دارو و شربت برات نوشت اما شب خیلی حالت بد بود ساعت ١یا ٢ نصفه شب بود بابایی که اصلا طاقت ناراحتی تو رو نداره تو این سرما پای پیاده رفته بود داروخانه شبانه روزی تا برات یه شربت سرفه دیگه که دوستش تعریفشو کرده بود بخره، مهربونی و فداکاری بابایی تاثیر داشت چون بعد از خوردن اون شربت ،راحتتر خوابیدی . محمدرضا تو نفس مامان و بابایی ، الهی همیشه سالم باشی. خدایا ه...
7 آذر 1390

دو کلمه حرف حساب

قند عسلم ،گل پسرم اونقدر بزرگ شدی که دیگه گولت نزنم با قصه حرفت نزنم رک و راست ، مرد و مردونه ، دو کلمه حرف حساب ، بهت بگم " شب زود بخواب " دیشب نمی خواستی بخوابی  برات قصه می گفتم یه روزی خرگوش کوچولو ..... مامانش بهش گفت باید شب به موقع بخوابی لامپ اتاقتو خاموش بکنی ... یه دفعه برگشتی گفتی چرا به من می گی من که خرگوش کوچولو نیستم ، گفتم مامانی مثلا مامان خرگوش کوچولو به بچه اش می گه ..... بعد در ادامه قصه لاک پشت پیر به خرگوش کوچولو می گه خرگوشک برای اینکه سر کلاس خواب آلود نباشی باید شب ....(دوباره من خرگوش کوچولو نیستم) خلاصه تا اینجا یادمه چون وقتی بیدار شدم دیدم لامپ اتاقت خاموشه خودتم مثل خرگوش کوچولوها دست و پاهاتو جمع ک...
30 آبان 1390

حرفای تازه می زنی

به بابایی بگو برام یه کشتی بخره من بعدا خوب با کشتی می رم سفر دریایی گریه نکن دختلم تورو هم می برم اما خطرناکه ها اونجا کوسه بزرگ هست، اژدها هست اژدها آتیش داره ها نترس نترس من مراقبتم                                       ...
30 آبان 1390

می گن تو روز بارونی دعاها مستجاب می شه

آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد شاید دعای مادرت زهرا بگیرد آقا بیا تا با ظهور چشمهایت این چشمهای ما کمی تقوا بگیرد پایین بیا خورشید پشت ابر غیبت تا قبل از آنکه کار ما بالا بگیرد آقا خلاصه یک نفر باید بیاید تا انتقام دست زهرا را بگیرد آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد شاید دعای مادرت زهرا بگیرد من گریه میریزم به پای جاده ات تا آیینه کاری کرده باشم مقدمت را اول ضمیر غائب مفرد کجایی ای پاسخ آدینه های پر معما حتمی بی چون و چرا برگرد شاید راحت شویم از دست اما و اگر ها آقا نماز جمعه این هفته با تو پای برهنه آمدن تا کوفه با ما آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد شاید دعای مادرت زهرا بگیرد پایان شبهای بلند انتظاری آیا برای آمدن میلی نداری ؟ من نذر کردم خاک پا...
29 آبان 1390

فقط دلم تنگ شده

قشنگ ترین لطف خدا، مهربون،شیرینی زندگی ، نفس، محمدرضا مامان و بابا خیلی دوستت دارن امروز وقت ندارم برات پست بذارم فقط اومدم یه کمی قربونت برم تا شاید یه کمی از دل تنگیم کاسته شه. بعد از ظهر با هم می ریم خونه عزیز اینا حورا قشنگ رو بگو راستی چرا دوباره سرفه می کنی....  
25 آبان 1390

عید غدیر

  عیدت مبارک پسر قندعسلم   قربون دست زدن و علی علی مولا گفتنت امروز دوشنبه بود ولی چون فردا عیده زیارت عاشورا صبح برگزار شد و من قند عسلمم رفتیم . تو مهد کلی تولد بازیه انشاءالله خوش بگذره . دوستت دارم عیدی من. منو ببخش به خاطر بعضی وقتا که دلم از بعضی چیزا می گیره یا فکرم مشغوله... تو با من باش بخند که وجودم شاد شه نگام کن که غصه هام دور شه دعام کن که آرزوهام برآورده شه.   ...
23 آبان 1390