محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 28 روز سن داره

آقا محمدرضا و فاطمه خانم نفس مامان و بابا

یه روز خیلی خیلی برفی

امروز سه شنبه بود یه روز خیلی خیلی برفی به خاطر برف نتونستیم بریم زیارت عاشورا از همینجا سلام می دیم. تو راه مهد همش می ترسیم سر بخوری برای همین بغلت کردم ولی تو گفتی می خوام راه برم می خوام راه برم بعدشم میخوام برف بازی کنم . برف بازی کردی، سر خوردی، خیس شدیم . اولش همش می گفتم نکن، سرده ، بدو ، ولی بعد احساس کردم چرا مثل تو از این صبح برفی لذت نبرم پس با تو شعر خوندم سر خوردم برف بازی کردم و ترسمو از زمین خوردن فقط به خاطر مادر بودن فراموش کردم ازت ممنونم به قول خودت ملونم عزیزم, جای بابایی خالی. چقدر بامزه منو سرحال می یاری تو شگفت انگیزترین موجود دنیای منی، تو لبخند روی لبهامی، عاشقتم بی منت.خدایا شکرت ولی چرا جوجو تو...
21 آبان 1390

محمدرضا و پارسا در شهربازی

به پیشنهاد خاله رزی بعد از اداره رفتیم شهربازی ، با پارسا و خاله رزی به من و محمدرضا خیلی خوش گذشت تازه من کلی خریدم کردم. یه برادر یا یه خواهر برای محمدرضا فکرمو مشغول کرده آخه شور و هیجان محمدرضا با همراهی پارسا دیدنی بود اونقدر دوتاشون با هم قشنگ بازی می کردن و هوای همدیگه رو داشتن که نگو ولی خوب اینم یه فکری بود که اومد و رفت به بابایی نمی گم چون اون وقت اون می گه حالا به حرف من رسیدی ، محمدرضا خواهر و برادر می خوادا ....   ...
17 آبان 1390

مامان محمدرضا

قشنگم، شیرینم ، هرجا می رم برای معرفیم می گم من مامان محمدرضا هستم تازه اگه کسی کارم داشته باشه می گه مامان محمدرضا .(تو خیاطی ، تو آرایشگاه ، اداره و ... )انگار همه می دونن که تو نفس منی. با تو و برای تو زنده هستم . این موضوع درباره بابایی هم صدق می کنه حتی هزار پله بالاتر تو نفس من و بابایی، عشقم ، الهی همیشه سالم باشی ، الهی دورت بگردم ، کاش الان پیشم بودی تا هزارتا بوست می کردم. نمی دونم چرا یک دفعه دلم برای چهاردست و پا رفتنات تنگ شد. چند روز پیش که برده بودمت شهربازی، توی تونل باید چهاردست و پا می رفتی ، چقدر نی نی شده بودی. چقدر خوردنی شده بودی، نی نی من دوستت دارم .   ...
14 آبان 1390

نه نه منه تعطیله دیگه

امروز سه شنبه ده آبان توی هوای خوب بعد از بارون با پسر گلم رفتیم زیارت عاشورا. جای مهیا خالی بود، محمدرضا خیلی دنبالش گشت بعد با چندتا مهر بازی می کرد و پسمل خوبی بود اما یه کم بعد یخش باز شده بود و شروع کرده بود به شیطونی... تازه آخرش هم دست ویانا رو گرفت و کفششو داد دست مامان ویانا گفت خاله من با شما می یام مامانی تو برو اداره ( فردا بزرگ شدی نه نه منه تعطیله دیگه) به ویانا قول دادی براش یه ماشین قرمز خوشگل بخری و سوارش کنی ........ ولی نزدیک مهد کودک خودتو لوس کردی گریه کردی منم اهمیت ندادم چون دوست ندارم خودتو پیش بقیه لوس می کنی بعد دیدی فایده نداره آروم شدی (به قول خودت این یعنی چی)   ...
10 آبان 1390

مادر شدن یک امتحان سخت و شیرین است دلواپسیهایم دو چندان شد خدارا شکر

دیشب وقتی تورو خوابوندم خودم هم خوابم برد.یه خواب بدی می دیدم دیدم تو خوابیدی و من تو رو گذاشتم تو تخت، یه دفعه یه نور وحشتناکی از پنجره اتاقت اومد (همون موقع بابایی منو بیدار کرد) خیلی ترسیده بودم دلم می خواست بخوابم ببینم اون چی بود نکنه سر تو بلایی بیاره ولی دیگه خوابم نبرد. ساعت ١٢ شب بود که خوابیدم، غرق خواب بودم که صدای گریه تو اومد، بابایی تو یه ثانیه خودشو به تو رسوند، منم بلند شدم ساعت ٣ بود صدای خوردن بارون روی کانل کولر تو خونه پیچیده بود صدای رعد و برق هم می اومد، بابایی تو رو آورد پیش خودمون تا یه ساعت بیدار بودی و الکی بهانه می گرفتی ولی من همش به خوابی که دیده بودم فکر می کردم . آره تعبیر خواب من ترس تو از صدای رعد...
10 آبان 1390

بارون

مامانی حدود یک هفته ای برات خاطره ننوشته الانم زیاد وقت نداره. روزهای بارونی پاییز از پشت پنجره قشنگه اما وقتی مجبوری بچه به بغل با چتر و چادر و دو سه تا کیف تو بارون بدویی ... ولی من از با تو بودن،  از در آغوش گرفتن تو اونقدر انرژی می گیرم  که اگه طوفانم بشه باز لذت می برم و با تو شعر می خونم و لحظه ها رو می شمرم تا به تو برسم. با همه این حرفها یه کمردرد بدی اومده سراغم که نگو. راستی قند عسل مامانی چرا تو دندون پزشکی همکاری نکردی گل پسر قدر اون دونه مرواریدایی که خدا بهت داده رو بدون بعد از بارون چقدر هوا خوبه تازه تو دیگه سرفه نمی کنی (گوش شیطون کر)  
10 آبان 1390

می سپارم به تو از چشم حسود چمنش

گل پسر نازم، دیروز من اون همه داد و بیداد کردم که کلاس تو رو عوض کنن بعد امروز صبح تو به من می گی من کلاس قبلی رو دوست دارم. منم مربی اون کلاسو بیشتر دوست دارم اما تو  با هم سنهای خودت چیزهای بیشتری می تونی یاد بگیری نه با کوچیکترا. تازه اون کلاس ... باید یه هدیه بخرم تا مربی جدید به تو بده و از کلاس جدید خاطره خوبی داشته باشی . می دونم کم کم عادت می کنی، تو بچه سازگاری هستی. قربونت برم.   خدایا محمدرضا رو به خودت می سپارم که تو بهترین حافظ و نگهدارنده ای، بهترینها رو پیش روش بیار.آمین  
2 آبان 1390