خونه ی عموم ای نا
بعد از ظهر پنج شنبه تو خونه عزیز اینا گریه می کردی و نمی خواستی بریم خونمون ولی وقتی بهت گفتم می خوایم بریم خونه عمو اینا به زن عمو سر بزنیم خیلی خوشحال شدی و اشکهای جاریت زود خشک شد و راه افتادی ( من نمی دونم چطوری تو یه لحظه می تونی هم گریه کنی هم بخندی) تو خونه بابا طبق معمول زود کتشو پوشید و هی گفت زود باشید دیر شد زود باشید دیر شد، تو رو که حاضر کردم روسریمو سرم کردم که راه بیفتیم تو گفتی نه مامان اون روسریتو سرت کن اون خوبه هر چی من گفتم همین خوبه گفتی نه مامان( الهی دورت بگردم که برام نظر می دی) تو راه خوابت برد بابایی می خواست بیدارت کنه ولی من نذاشتم گفتم بذار جوجو بخوابه تا وقتی می رسیم سرحال باشه همینطورم شد ...










