آقا محمدرضا و فاطمه خانم نفس مامان و بابا
خاطرات ما چهار نفر

پسمل گلم  که با افتادن دندونهای شیریش با مزه ترم شده؛ یک هفته نرفته مدرسه ، هر روز می گه مامانی بیا دو تایی قایق (غایب) شیم. چون من فقط شبا تو رو می بینم....

دخمل گلم الان چهارتا دندون داره، همش دوست داره از مبل و در و دیوار بگیره و بلند شه. حالا بلند می شه ولی چون چند دفعه خورده زمین، وقتی وایمیسه  اونقدر صبر می کنه که یکی بیاد کنارش بعد جیغ می زنه یعنی که منو بشون دیگه خسته شدم  (چون بلد نیست اون شیی رو رها کنه و بشینه) تازه یک ثانیه بعد یه چیز دیگرو گرفته و علی علی بعد از چند لحظه هم دوباره جیغ می زنه...........

بابایی هم کار و بارشو ول کرده تا فرصت گیرش می یاد خونه است و قربون صدقه دخملی می ریه . اونم که بلده اووووووووه

مامانی که دوباره فیلش یاد هندستون کرده و درس خون شده..........

خلاصه خانواده ما بابایی و پسملی و دخملی و مامانی و یادم نرفته بگم ماهی کوچولو (آتشین خانوم) و قناری (زردین ) و دو تا مرغ عشق محمدرضا خان مشغولیم..........

 

 

 



[موضوع : ]
[ شنبه 3 آبان 1393 ] [ 7:42 ] [ مامانی ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





[موضوع : ]
[ شنبه 19 مهر 1393 ] [ 8:47 ] [ مامانی ]

ساعت 14 روز چهارشنبه 16 مهرماه سال 1393 اولین روز مدرسه رفتن پسر گلم

که بابایی و مامانی و خواهری و عزیزجون همراهیش کردند .

عزیز از زیر قرآن ردت کرد و برات اسفند دود کرد ، بابایی که مثل همیشه عجله داشت و می گفت زود باشد ، خواهری خوشحال از اینکه می یاد بیرون از خونه و من ....

من غرق در خوشحالی از بزرگ شدن تو و ناراحت از اینکه کمتر می بینمت، این 6 سال بهترین دوران زندگی من بوده چون تو همراه من بودی و حالا بابایی می خواد که مدرسه تو نزدیک محل کار اون باشه و رفت و آمدت با بابایی.

من سعی می کنم حداقل چند روز توی هفته بیام دنبالت و خودم بیارمت خونه.

خنده داره نه ؟ بعضی از بچه ها اولین بار وقتی می رن مدرسه گریه می کنن ، حالا مامان تو داره گریه می کنه.

آخه عاشقتم ، آخه دلم به دلت بسته است.

(ایشاالله تو زن گرفتنی من چه کنم ....)

خلاصه چندتا عکس انداختیم و راهی مدرسه شدیم، اونجاهم اسفند دودکرده بودند و از زیر قرآن ردتون کردند.

همین که وارد شدیم ، تو به یک پسربچه که تو حیات بود دیدی گفتی اسمت چی دوستم؛ اونم گفت من علیمبعد دست اونو گرفتی و با اون رفتی تو کلاس.(قربون پسر اجتماعی خودم)

تو مدرسه مامان و باباها رو بردند تو جلسه و  برای شما هم جای دیگه جشن گرفتن.

راستی یادم رفته بود بگم که شب قبل وقتی وسایلتو آماده می کردم چی گفتی

شب اومدی کنارم گفتی مامان جون چی کار می کنی گفتم مامانی وسایلتو آماده می کنم تا فردا بری مدرسه، پیش دبستانی.

تو گفتی مامان جونم ، من که گفتم می خوام ماهی فروش بشم . تو اینپرنت هم تحقیق کردم ماهی فروشی سواد نمی خواد حالا تو می خواهی منو بفرستی پیش دبستان..............

 

 

 

 



[موضوع : ]
[ شنبه 19 مهر 1393 ] [ 8:41 ] [ مامانی ]

دختر قشنگم مرداد ماه اولین دندونش رو تو مسافرت درآورد ، دندون دومش هم آخر شهریور در اومد جالب اینجاست یه دندون پایین و دندون دوم بالا

آش دندونی براش درست نکردم چون برای داداشش هم درست نکرده بودم.

ولی همه می گن دلیل دندون قروچه محمدرضا تو خواب اینه که براش آش دندونی درست نکردم.

می خوام پنج شنبه به نیت دو  تا شون آش درست کنم.

 



[موضوع : ]
[ شنبه 5 مهر 1393 ] [ 9:37 ] [ مامانی ]

دخترک من هم پس از ده ماه تازه چهار دست و پا رفتن رو یاد گرفته و با سرعت همه جا سرک می کشه، دیروز اومده بود تو آشپزخونه ، سرش کرده بود توی ماشین لباسشویی و روی دو زانو بود و  می خواست بره توی ماشین....

منم که تجربه کارای داداشیشو داشتم ؛ دیدم با چسب زدن و با بند گره زدن کابینتا فایده نداره، یه طرف مبل ال رو گذاشتم جلوی کانتر آشپرخونه و یه راه باریک که تازه جلوی اون هم یه بالش گذاشتم برای ورود به آشپرخونه،

بعد جلوی میز تلویزیون و جلوی پایه های میز ناهارخوریرو با بالش استتار کردم. تا جوجه گشنگم بتونه برای خودش بدون خطر دور بزنه .

قربونت برم ، نخود کوچولو، جوجه قشنگ

 

 



[موضوع : ]
[ شنبه 5 مهر 1393 ] [ 9:34 ] [ مامانی ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





[موضوع : ]
[ شنبه 5 مهر 1393 ] [ 9:08 ] [ مامانی ]

روزای آخره شهریوره، سر مامانی خیلی شلوغ، از طرفی به خاطر گل دختر یک ساعت هم زودتر می یام خونه . وقت برای وبلگتون ندارم .

گل پسرم می خواد به امید خدا امسال بره مدرسه البته پیش دبستانی

گل دخترم هم پیش عزیز جونشه.

نمی دونم چرا ولی از وقتی فاطمه به دنیا اومده انگار ما یه خانواده کامل شدیدم و همکاری ها مون هم با هم بیشتر شده.

محمدرضا عاشقتم وقتی پای تلویزیون ماتت می بره و حواست به هیچی نیست . عاشق دستاتم وقتی دور گردنم حلقه می کنی و می گی مامان خواهش خواهش خواهش

فاطمه عاشقتم وقتی دراز می کشی و سرتو به یه طرف خم می کنی و یه دستت روی یه دندونته و با اون یکی دستت انگشتای پاتو می گیری .

با هزار زور و زحمت پا می شی می شینی و بعد  یه چیز ریز روی زمین پیدا می کنی و محوش می شی و تا می خواهی ببری به سمت دهنت داداشی ازت می گیره .

دوستتون دارم گلای من

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 26 شهريور 1393 ] [ 13:16 ] [ مامانی ]

شب یلدای ما سال گذشته به قدوم آرشیدا خانوم ، خورشید آریایی درخشان، روشن و منور شد.

آرشیدای ناز دختر خاله  محمدرضا و فاطمه خانومه که من نمیتونم بوسش نکنم،فشارنش ندم، گازش نگیرم . چرا؟ بهت می گم:

 

چشاش قشنگه آرشیدا

خودش قشنگه آرشیدا

سفید.برفی خاله

چه گده.گشنگه آرشیدا

وقتی نگاهش می کنی

موهاشو نوازش می کنی

یه نیم نگاهت می کنه

خودشو تو دل جا می کنه

از غاغان غوغونش که نگو

شعر می گه . قصه می گه

حرفهای سربسته می گه

حالا تو بگو.چی کار کنم

چطوری من بوس نکنم. فشار ندم. گاز نگیرم...



[موضوع : ]
[ سه شنبه 27 خرداد 1393 ] [ 10:54 ] [ مامانی ]

پسر گل من , چیه مامان مثل قبل پابه پات نمی دوه, تازه همش ازت می خواد کمکش کنی , دل منم برای اون روزا تنگ شده, اما غصه نخور ؛ خواهرت یه کمی که بزرگتر بشه , بازم  می تونیم کارهای که قبلا می کردیم, جاهایی که قبلا می رفتیم رو تجربه کنیم.

یه کم صبوری کن.

اگه وسط بازی کردنات ، یا تو لحظه حساس کارتون , بهت می گم, با صدای بلندم می گم, محمدرضا به خواهرت سر بزن؛ محمدرضا گهواره خواهرتو تکون بده, محمدضا مگه تو توی اتاق نیستی پس چرا خواهرت گریه می کنه ؛ محمدرضا , محمدرضا ...

یا وقتی بابا از سرکار برمی گرده , اول خواهرتو بغل می کنه تا من بتونم به کارام برسم و نمی تونه با تو بازی کنه ,

بیشتر کاراتو مجبوری خودت انجام بدی ,بیشتر شبا نمی رسم برات قصه بگم یا کتاب بخونم , چون دارم خواهرتو می خوابونم.

....

منو ببخش

 

منو ببخش و اینو بدون که تو دنیای منی , با تمام وجود سعی می کنم تا کارامو طوری تنظیم کنم که برای تو یه وقت اختصاصی ویژه بذارم.

پسرم وقتی تو به دنیا اومدی , من خیلی خوشحال شده بودم و همه دنیا مال من بود ولی دچار افسردگی  بعد از زایمان شده بودم. زمانی هم که خواهرت به دنیا اومد همش می ترسیدم دچار افسردگی بشم . اما اینطور نشد بر عکس شیرین ترین و بهترین روزای عمرمو سپری کردم (خدا رو شکر) و لبخند از لبم جدا نشد وقتی خوب فکر می کنم همه شرایط مثل اون موقع بود فقط یه فرق داشت اونم حضور توه و تو بهترین دلیل این حال خوش منی , با شیرین زبونی هات , با مهربونی هات , با بوسه های یواشکی , با اشکهای دروغکی , عزیز دلم , رفیق مامان دوستت دارم ....

 

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 19 خرداد 1393 ] [ 9:49 ] [ مامانی ]

فاطمه خانوم یه دختر مو فرفری

ناز و تپلی، چشم عسلی

باباش کی می آیی,اونو ببری

براش یه جفت کفش بخری

کفش صورتی , پاشنه تق تقی

اونو بپوشه , بره ددری



[موضوع : ]
[ دوشنبه 19 خرداد 1393 ] [ 9:28 ] [ مامانی ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 18 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَالَمین محمدرضا پسر عزیزم این وبلاگ رو عاشقانه می نویسم به امید اینکه روزی که بزرگ شدی بخونیشون و بدونی درتمامی لحظات زندگی تو ما با خنده هات خندیدیم و با گریه هات گریه کردیم وقتی تو تب کردی ما مردیم و وقتی خوشحال بودی انگار دنیا رو به ما دادن .مامان و بابا از خدا برات بهترینهارو می خوان. من باغبان تازه کاری بودم×اما او یک غنچه زیبا و خندان شد خدارا شکر× او آمد و باران رحمت با خودش آورد×گلخانه ما هم گلستان شد خدا را شکر× مادر شدن یک امتحان سخت و شیرین است ×دلواپسی هایم دو چندان شد خدا را شکر×
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 11
بازدید دیروز : 21
بازدید هفته گذشته : 226
کل بازدید : 76204
امکانات وب

كدهای جاوا وبلاگ